صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

421

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

داد ، بنويس : « محمد پسر عبد اللّه » و لفظ « رسول اللّه » را پاك كن . على از پاك كردنش امتناع ورزيد . پيامبر با دست خويش ، آن را برداشت و متن صلح‌نامه پايان يافت . در اين هنگام خزاعه - كه از زمان عبد المطلب هم پيمان بنى هاشم بودند - با پيامبر پيمان بستند و مهر تأكيدى بر پيمان پيشين شد . و بنى بكر نيز هم پيمان قريش گشتند . ( 1 ) بازگردانيدن ابو جندل هنوز متن صلح‌نامه پايان نيافته بود كه ابو جندل پسر سهيل پسر عمرو كه در زنجير بود از پايين مكه آمد و خود را به مسلمانان رسانيد . سهيل كه او را ديد ، گفت : اين اولين داورى اين صلح است كه ابو جندل را [ به مكه ] بازگردانى . پيامبر گفت : هنوز چنين قراردادى نبسته‌ام . سهيل گفت : به خدا ديگر داورى را به تو واگذار نمىكنم . پيامبر گفت : قضاوت او را به من واگذار كن و او را به من ببخش . سهيل گفت : او را به شما نمىبخشم . پيامبر گفت : موافقت كن . ( 2 ) سهيل گفت : چنين نخواهم كرد و به صورت ابو جندل سيلى زد و گريبانش را گرفت و كشيد كه او را نزد مشركان ببرد . ابو جندل با صداى بلند فرياد مىزد : اى مسلمانان ! آيا دوباره پيش بت‌پرستان بازگردم كه مرا به بيراهه بكشند ؟ و دينم را از من بازستانند ؟ پيامبر گفت : ابو جندل ! شكيبا باش و به آن بسنده كن . بىگمان خداوند براى تو و ساير درماندگان ، گشايش و رهايشى عطا مىفرمايد . ما با مردم مكه ، پيمان صلح بسته‌ايم و خيانت نمىورزيم . عمر از جا برخاست و همپاى ابو جندل قدم برمىداشت و مىگفت : شكيبا باش . اينها مشرك‌اند و ريختن خونشان مانند آن است كه خون سگى ريخته شود . در ضمن گفتگو قبضهء شمشيرش را به او نزديك مىكرد . عمر - رضى اللّه عنه - مىگويد : انتظار داشتم كه ابو جندل شمشير را به دست بگيرد و گردن پدرش را بزند ؛ ولى نخواست خون پدرش را بريزد و پدرش او را برد .